تبليغاتX
فرزند کویر
مقاله + طنز + گزارش + شعر+...

مداد سرنوشت

ياسر سيستاني

تند تند مدادت را مي‌تراشيدي. نوك مداد را كف دستت فرو مي‌كردي تا مطمئن شوي تيز تيز است. دوباره مي‌نوشتي. هنوز كلمه‌ي دوم بودي كه نوك مداد مي‌شكست. عمر مدادت از كفش‌هايت كوتاه‌تر بود. همان كفش‌هايي كه پدرت برايت خريده بود. يك شماره هم بزرگ‌تر از پايت، تا چند ماه ديگر اندازه‌ات شوند. اما نوك كفش‌هاي تو بود و قلوه سنگ‌هايي كه بايد شوت مي‌كردي. با تمام توان، تا دور دست‌ها. مهم نبود به كدام سمت. مهم اين بود كه هر چه بيشتر از تو دور شوند تا بيشتر لذت ببري.

از همان روزها، همان روزهايي كه كتاب‌هايت را مثل چماق توي سر همشاگردي‌هايت مي‌كوبيدي. مي‌خواستي وقتي بزرگ شدي آدم مهمي بشوي. اصلاً مي‌خواستي هنوز بزرگ نشده‌اي آدم مهمي بشوي. اما نتوانستي. نشد. بزرگتر كه شدي دوست داشتي در بازي شطرنج با دوستانت هميشه برنده باشي. اما هميشه هم اين طور نبود. گاهي مي‌باختي. اما مثل دوستانت صفحه‌ي شطرنج را به هم نمي‌ريختي و مهره‌هايش را پريشان نمي‌كردي، پذيرفته بودي كه باخت هم جزئي از بازي است. حالا از آن سال‌ها خيلي دور شده‌اي. درست مثل همان قلوه سنگ‌ها، با نوك كفش‌هاي آهني روزگار. چه لذتي مي‌بَرَد روزگار. اين را فقط تو مي‌فهمي. اما نمي‌داني به كدام سمت شوت شده‌اي. نمي‌داني مداد سرنوشت چرا اين قدر يواش يواش مي‌نويسد؟ شايد نوكش شكسته باشد. يا شايد هم تمام شده. و همين تو را سرگردان كرده. نمي‌داني كه بايد زنده بماني يا زنده نماني. صفحه‌ي شطرنج را تو به هم نريختي. اما برايت سخت است بپذيري باخت جزئي از زندگي هم هست. تا باختي پسر، كيش و مات!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 9:0  توسط یاسر سیستانی  | 

به بهانه‌ي برگزاري بزرگداشت میرزا آقاخان کرمانی

از گل‌هاي سرخ مشيز تا نسترن‌هاي تبريز

ياسر سيستاني

 

تصميم گرفته بودم بروم، براي رسيدن بايد به بيابان مي‌زدم. به جاده‌يي كه ما را به مقصد مي‌رسانيد. ميني‌بوس روي نوار سياه آسفالت مي‌دويد و به بردسير نزديك مي‌شد و ما نيز نزديك مي‌شديم. از پنجره‌ي ميني‌بوس بيابان سوخته و كاكائويي رنگ را نگاه مي‌كنم؛ كوه‌ها، تپه‌ها. روي يكي‌شان با خط سفيد از يك كارخانه تبليغ كرده بودند، اين‌جا هم دست از سرمان بر نمي‌دارند. حتي توي دل بيابان هم فكرمان را درگير روزمره‌گي‌هايي مي‌كنند كه به خاطرشان از شهر فرار كرده‌ايم و سر به بيابان نهاده‌ايم. روي تپه‌ي دوم جمله‌يي نوشته شده بود كه درس اخلاق مي‌داد و تپه‌ي سوم و...

توي مسير با بچه‌ها مقداري درباره‌ي شخصيت صاحب‌خانه‌يي صحبت كرديم كه بايد در بردسير مهمانش مي‌شديم. صاحب‌خانه‌يي كه چندين نسل قبل، ما را به مهماني دعوت كرده بود و ما امروز اجابتش مي‌كرديم. گر چه مقداري دير شده است؛ چيزي نزديك به دو قرن!

منزل ميرزا بهادرالملك

سرانجام به بردسير مي‌رسيم. سر خيابان پياده شده و وارد كوچه‌ي تنگي مي‌شويم. بعد از طي يكي دو كوچه، به خانه‌يي مي‌رسيم كه نام "ميرزا بهادرالملك" بر سر در آن حك شده است و نام سازمان ميراث فرهنگي هم زير آن.

قدم به دالان خانه مي‌گذاريم و به ما قبل تاريخ مشروطه وارد مي‌شويم. عصر پارينه سنگي سياست ايران!!

از دالان مي‌گذريم و حياط بزرگي را مي‌بينيم كه صندلي‌هاي قرمز در صحن آن رديف شده‌اند. رو به سوي ايواني كه داخل آن يك تريبون است و چيزهاي ديگر و در كنار آن عكسي بزرگ از {ميرزاعبدالحسين خان مشهور ومعروف به}1ميرزا آقاخان كرماني{بردسيري} با كلاه و پاپيون.

توي اتاق‌ها و ساختمان دوري مي‌زنيم؛ مطبخي كه درون آن چرخ ريسندگي و تنور نانوايي و آن‌چه كه براي زندگي يك قرن . اندي سال پيش با اقتصاد بخور و نمير و از توليد به مصرف يك خانواده موردنياز است. ميراث فرهنگي در و ديوار اين خانه را مرمت كرده و به اصطلاح دستي به سر و رويش كشيده است. روي يك بنر سفيد رنگ كه كنار ايوان اجراي مراسم، آويزان شده نوشته‌اند: «افتتاح منزل ميرزا بهادرالملك». اين ميرزا بهادرالملك برادر ميرزا آقاخان كرماني بوده است و اين خانه هم، خانه‌ي پدري هر دو كه در آخر براي ميرزا بهادرالملك باقي مي‌ماند{بهادرالملك با ترفندهايي كلاً ميرزاآقاخان را از ارث محروم كرد.} و ميرزا آقاخان در زمان حيات سهمي از آن نمي‌برد و توشه‌يي بر نمي‌دارد. اما چه غم كه اينك پس از گذشت يك قرن و نيم، سوته دلان در آن گرد هم مي‌آيند و محبت خود را به چهره‌ي ميهن‌پرستانه‌ي او ابراز مي‌دارند و شخصيت منورالفكري او را مي‌ستايند.

در آغاز مراسم "خدامي" مدير كانون "سبزانديشان مشيز" كه ميزباني اين مراسم را بر عهده دارد، ضمن خوش‌آمدگويي به ميهمانان، به نگاهي اجمالي به زندگي ميرزا آقاخان بردسيري بسنده كرده و هدف از اشعار ميرزا را اميدواري و نشر حقوق بشر مي‌خواند.

بعد از مدير كانون سبزانديشان مشيز دكتر "ابراهيم اشك‌شيرين" پژوهش‌گر فرهنگستان ادب پارسي كه ميهمان اين جلسه است، تريبون را در اختيار گرفته و از بازسازي خانه‌ي آقاخان توسط سازمان ميراث فرهنگي، سپاس‌گزاري مي‌كند.

اشك‌شيرين مي‌گويد: «نبايستي درباره‌ي شخصيت افراد اغراق كنيم. بلكه بايستي از سرنوشت و سرگذشت آنان پند بگيريم. زندگي شخصي متفكران، مهم نيست. از هايدگر درباره‌ي ارسطو پرسيدند، جواب داد:« ارسطو به دنيا آمد، كار كرد و مرد.» بايستي آثار افراد را مورد مطالعه و بررسي قرار دهيم.»

اشك‌شيرين هم چنين درباره‌ي آثار آقاخان كرماني گفت: «از آثار ميرزا مقداري از آن‌ها در دست ماست. برخي از آن‌ها چاپ شده است و برخي نيز به صورت خطي موجود است. اما بخشي از آثار اين منورالفكر مفقود است. اما آن‌چه كه واقعيت دارد او مقاله‌يي به زبان فرانسه و انگليسي ننوشته است!»{البته حرف آقاي دكتر جاي بحث دارد وآيا ايشان سندي من باب حرف‌شان دارند؟}

اين پژوهش‌گر اعتقاد دارد "افضل‌الملك" تحت تأثير ميرزا آقاخان ، كتاب فلسفه‌ي "دكارت" را به پارسي ترجمه كرده است و اين‌كه ميرزاآقاخان از جمله انقلابيوني است كه نسبت به ديگر هم قطاران خود يك سر و گردن بالاتر است. حتي سيدجمال‌الدين اسدآبادي از نظر سواد، صداقت و شجاعت به پاي آقاخان نمي‌رسد.

"جميل كرماني"  سخن‌ران بعدي است كه صاحب تأليفاتي در تاريخ است؛ در مورد "ميرزا {محمد}2رضا كرماني و ميرزا آقاخان. جميل كرماني در جمله‌ي نخست سخنان خود اصرار دارد ميرزا آقاخان را بردسيري صدا كند و نه كرماني!

وي ميرزا را اين گونه معرفي مي‌كند: «... فرزند عبدالرحيم مشيزي از پيروان فرقه‌ي "نعمت‌اللهي" و جد مادرش "مظفرالدين كرماني" از ارادتمندان فرقه‌ي مشتاقيه بود. ميرزا در يك محيط مذهبي افراطي رشد و در تصوف بسيار افراط كرده بود، به درستي معلوم نيست كه در چه سالي به تحصيل پرداخت،{!!!!}3 به حوزه علميه رفت، منطق‌الطير و حكمت آموخت. نزد يك زردشتي زبان فرانسه را ياد گرفت، به زبان انگليسي تسلط نداشته است.{!!!!}»

جميل كرماني با توضيح در مورد اين كه در مشيز منصب حكومتي به ميرزاآقاخان مي‌دهند، اما او قبول نمي‌كند، در ادامه دوران پر آشوب و فتنه‌ي زمان او را مدنظر قرار داده و مي‌گويد: «در زمان زندگي او، بابي‌كشي و بهايي‌كشي توسط "ناصرالدوله" ـ {معروف به شازده كله كن!}سازنده‌ي باغ شاهزاده ـ در كرمان رواج داشته است و از طرفي فرقه‌هاي مختلف مذهبي و عقيدتي در منطقه كرمان در پي جنگ با يك‌ديگر بوده‌اند. فرقه‌ي صوفيه با شيخيه نبرد داشته است. صوفيه با شيعه‌ي بالاسري و همگي با فرقه‌ي بابيه و... .»

اين نويسنده و پژوهش‌گر ضمن بر شمردن ويژگي‌هاي فردي و شخصيتي ميرزا آقاخان بردسيري ادامه مي‌دهد: «شخصيت او در دو قرن گذشته كم نظير و تا قرون بعدي بي‌بديل است. شخصيت فكري ميرزا جنبه‌هاي متعدد و گوناگون دارد. از ديدگاه فن ميرزا آقاخان استاد سيدجمال‌الدين اسدآبادي بوده است.» وي در ادامه افزود: «در تبريز او هيچ كاري براي خود انجام نداد، تا جايي كه در نامه‌يي به ميرزا ملكم خان نوشت: «نان روزانه براي خوردن ندارم.» او كارهايي را براي امرارمعاش خود انجام داد كه شايسته‌ي او نبود، اما در عين حال كار ناشايسته‌يي نيز انجام نداد. ميرزاآقاخان همان كسي است كه به اتفاق "شيخ احمدروحي كرماني" {وچندتن ديگر از جمله خبيرالممالك} ونامه‌هايي به علماي ايران{وكشورهاي اسلامي} مي‌نويسند و آن‌ها را به "اتحادكشورهاي اسلامي" دعوت مي‌كنند.»

زير درخت نسترن

سرانجام اين خنياگر آزادي، بنيان‌گذار فلسفه‌ي تاريخ ايران، ويران‌گر سنت‌ مرتجع تاريخ‌نگاري و پرورش يافته‌ي گل‌هاي سرخ مشيز، به دست قاتلان آزادي زير درخت نسترن در {محله‌ي شش گلان} تبريز، سر بريده مي‌شود. {ناظم‌الاسلام در شرح چه‌گونگي كشته شدن ميرزاآقاخان و شيخ احمد روحي و خبيرالممالك مي گويد كه ابتدا محمدعلي ميرزا(شاه) از آن‌ها مي‌خواهد كه طلب بخشش كنند و لي با سخنان تند شيخ احمد روحي مواجه مي‌شود. سخنان شيخ احمد روحي آن چنان تند بوده كه محمدعلي ميرزا از عصبانيت و ناراحتي سرخ مي‌شود و نوكرانش از خجالت از اطرافش پراكنده مي‌شوند. محمدعلي ميرزا به ايوان بنايي در نزديكي آن‌جا مي‌رود و دستور قصابي آن‌ها را صادر مي‌كند. جلاد به سراغ هر كدام از آن ها كه مي‌رود با عجز و لابه آن دو ديگر روبه‌رو مي شود: « كه اول مرا بكش!» اما بالاخره سر نازنين‌شان را از تن جدا مي‌كنند و سرهاي پوست كنده را زير شن‌هاي رودخانه پنهان مي‌كنند و جسدشان را زير ديوار باغي مي‌گذارند و ديوار را روي‌شان آوار مي‌كنند. فرداي همان روز بچه‌ها موقع بازي در رودخانه سرها را پيدا مي‌كنند. "وزيراكرم"پيش‌كار آزربايجان و از ارادتمندان ميرزاآقاخان از اين حادثه اطلاع مي‌يابد وسرها را به نزد خود مي‌آورد. جسدها را نيز بعد از تفحص پيدا مي‌كنند و همراه سرهاي‌ از تن جدا غسل و كفن مي‌كنند وبعد در قبرستان همان محله دفن مي‌كنند. روز كشته شدن آقاخان را بايد روز سربريدن آزادي ناميد.} سر و او دو يار با وفايش را با كاه{و يا آرد} پر كرده به تهران مي‌فرستند و اين گونه است كه پرونده‌ي زندگي مردي بسته مي‌شود كه هيچ كس او را نشناخت.

 

پانوشت:

1_{توضيحات از ويراستار است.}

2_ ر.ك به "تاريخ بيداري ايرانيان" محمدناظم‌الاسلام كرماني، ذيل فصل ميرزامحمدرضاي كرماني.

3_ عجالتاًً ر.ك به همان، ذيل فصل ميرزاآقاخان كرماني(بردسيري) و نيز تاريخ نهضت‌هاي ادبي در ايران، جلد 1، ذيل فصل ميرزاآقاخان كرماني

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 8:56  توسط یاسر سیستانی  | 

دکتر محمد مصدق پس از کش و قوس­های فراوان به نخست­وزیری ایران می­رسد. از همان ابتدا، دربار شاهنشاهی بنا را بر مخالفت با او می­نهد. امّا مصدق با پشتیبانی ملّت و حمایت مجلس شورای ملّی به ویژه آیت­الله کاشانی موفق می­شود بر شرایط موجود فایق آید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 10:11  توسط یاسر سیستانی  | 

«اگر دین محمد جز با ریخته شدن خون من پایدار نخواهند ماند پس ای شمشیرها مرا در بر گیرید» امام حسین علیه السلام گاهی اوقات، برخی احادیث بدجوری مرا در خودم فرو می­برد و شیپور نبردی درونی را در مغزم به صدا در مي­آورد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 10:9  توسط یاسر سیستانی  |